شمارهٔ ۱۳۵
هجر یار از بس دل زار مرا پردرد کرداشک چشمم را چنین سرخ ورخم را زردکرد
مرد را پروای مردن نیست اندر راه عشقمرد می باید به درد عشق و خود رامرد کرد
سودمندم نیست گلقندم دهی چند ای طبیبباید از لعل لب دلبر علاج درد کرد
کن علاج از نوشداروی لب لعلت مراکانچه با من تیغ ابرویت نباید کردکرد
غمگسار من نشد کس در زمان هجر توغیر اشک دیده کز رخساره پاکم گرد کرد
آتشین رخسارت اندر عشق دلگرمم نمودلیک لعل آبدارت کام من را سرد کرد
از دل زار بلند اقبال گردد با خبرمهره هر کس که جا در ششدر اندر نرد کرد