شمارهٔ ۱۳۳
ز روی ناز با من ترک من گاهی که بستیزدچو بیند می شوم آزرده طرح آشتی ریزد
بود هوش از سرم صبر از دلم تاب از تن وجانمبه می دادن چو بنشیند به رقصیدن چو برخیزد
نمی دانم که در زلفش چه آید بر سر دل هابه هنگام معلق چون معلق زلفش آویزد
ز لب شعری که میخواند به مجلس شکر افشاندچو گیسورا بجنباند توگوئی مشک می بیزد
شود صد باره دلبر توچوچادر می کشد بر سرقرار و طاقت وهوش وخرد از دست بگریزد
بلند اقبال را گفتم دلت چون است از عشقشبگفتا دیدمش دست از غم عشقش به سر میزد