شمارهٔ ۱۳۲
دانی ای مه که ز هجرت چه به من میگذردگذرد آنچه ز دی مه به چمن میگذرد
آنچه بر زیبق و زر میگذرد از آتشبه دلم از غم تو سیمبدن میگذرد
به یمن گر گذر آری ز عقیق لب توخون حسرت به دل کان یمن میگذرد
گذر آرد به سر زلف تو چون باد صبامیندانی که چه بر مشک ختن میگذرد
باغبان قدّ تو گر بیند و بویت شنوددر پِیَت افتد و از سرو و سمن میگذرد
به کلیسای نصارا اگر آری گذریاز بت و بتکده بالله شمن میگذرد
چشد از شربت لعل تو اگر طفل رضیعلب به پستان نگذارد ز لبن میگذرد
به زیارت گذری گر به سر اهل قبوراز پِیَت مرده همی پارهکفن میگذرد
شکر و شهد و یا شعر بلند اقبال استوصف لعل تو چو او را به دهن میگذرد