گنج

شمارهٔ ۱۳۰

۹ بیت
آنکه شد عاشق ومردازغم ودردبا خبر شد که به من عشق چه کرد
عقل انداخت سپر دربر عشقگفت من با تونیم مرد نبرد
ای که گفتی چه هنر داردعشقاشک را سرخ کندرخ را زرد
چشم را تر کند ولب را خشکجسم را گرم کنددم را سرد
می کندبا دل و با جان کاریکه مثالش نتوانم آورد
شاه رامات کند در شطرنجمهر ومه را بکشد مهره به نرد
برباید ز سر چرخ کلاهبر فشاند ز کف دریا گرد
همه درخدمت اویکسانندپیر وبرنا شه ومسکین زن ومرد
همچومن هر که بلنداقبال استعشق ورزید ونترسید ز درد