گنج

شمارهٔ ۱۲۹

۹ بیت
شب از خیال روی توخوابم نمی برددر حیرتم ز گریه که آبم نمی برد
دارم دلی کباب ولی چشمش از غرورمست است ودست سوی کبابم نمی برد
گفتی شبی به خواب توآیم خبر شدیگویا که شب ز هجر تو خوابم نمی برد
شب ها به کوی اوبه گدایی روم چنانککس بوئی از ذهاب وایابم نمی برد
حسن توجمع من شد وعشق تو خرج منکس ره به جمع وخرج حسابم نمی برد
گفتم به لب چوشکر نابی بگفت لیکلذت کسی ز شکر نابم نمی برد
در بندگی خیانتی ار کرده ام چرادلبر ز زلف زیر طنابم نمی برد
عاشق به یار وشاکیم از جور او ولیهیچ اسمی از گناه وثوابم نمی برد
هر کس ز عشق دوست شداقبال او بلندگوید که عقل ره به جنابم نمی برد