شمارهٔ ۱۲۸
هیچ مرغی در قفس چون منگرفتاری نداردبختی مستی چومن هرگز گرانباری ندارد
دلبری دارم تعالی الله که در حسن است یکتادلبری دارد ولیکن رسم دلداری ندارد
تا پرستارم شودبیمار گشتم همچوچشمشچون نکو دیدم به حال من پرستاری ندارد
سرخ روئی نیست او را در بر عشاق بی دلهرکه خون از دیده بر رخسار خود جاری ندارد
دل ندارم من که گردد خون وریزد از دوچشمنیست عیب چشمم ار بینی که خونباری دارد
چشم مستت دل ز هشیاران برد اما به عهدتهیچکس از دست چشمان تو هشیاری ندارد
کی بلند اقبال گردد همچو من در روزگارانآنکه درعشق بتان از خویش بیزاری ندارد