شمارهٔ ۱۳
زیر سرو و پای گل بنگر صفای لاله رازن دوجام می که تا گیرد غم صد ساله را
نوعروس باغ را با این سه بخشیده است زیبآفرین ها کرد باید صنعت دلاله را
با وجود اینکه خود رویش چو روی دلبر استداغ عشق کیست کافتاده است بر دل لاله را
ز آنچه داری در میان جام ساقی ده که مندیدم اندر روی لاله قطره های ژاله را
گل همی گوید بس است ای بلبل بی دل منالاو ز شور عاشقی سر داده آه وناله را
می برد از من حواس خمسه خط روی دوستیادم آید در فلک بینم چوماه وهاله را
ای بلند اقبال حیرانم که بااوج کلیمسامری بهر چه می گیرد پی گوساله را