گنج

شمارهٔ ۱۱۶

۸ بیت
هر قطره خونی که ز چشم ترم افتدنقشی است که از لعل لب دلبرم افتد
گر دست دهد روی و لب دوست تمنادیگر نه به فردوس و نه به کوثرم افتد
مأیوسیم از بخت چنان است که گر یارباشد به برم کافرم ار باورم افتد
پیراهن صبری که به تن دوخته دارمخواهم که چنان چاک زنم کز برم افتد
از تیغ جفای تو گر افتد سرم از تنعشق تو و سودای تو کی از سرم افتد
کاهد دل من همچو کتان در بر مهتابرویت چو به یاد دل غم پرورم افتد
نیشی که ز شست تو مرا به بود از نوشزهری که ز دست تو به از شکرم افتد
تحسین ملک العرش کند بر من و طبعمهر گه که ثنائی به لب از حیدرم افتد