گنج

شمارهٔ ۱۱۵

۷ بیت
دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیادناگهم تدبیری آمد بهر دیدارش به یاد
سوی اوگفتم نویسم شرح حالی تا مگراز غم هجرم رهاند سازدم از وصل شاد
زآنکه صراف سخن اندر ترازوی بیانوزن مکتوبات را یک نیمه از دیدار داد
از بیاض چشم کاغذ وز مژه کردم قلمسوخته خونی مداد آسا دلم در بر نهاد
شرح شوقش را به هر حرفی که میکردم رقممردم چشمم به جای نقطه ای می اوفتاد
نامه ام را الفرض دادند چون در دست دوستدیده بر رویش گشادم نامه ام را تا گشاد
وصل یار آن راکه روزی چون بلنداقبال شدبی نیاز از آب وآتش آمدو از خاک وباد