شمارهٔ ۱۱۴
آن نگار از گریه طفل دل مرا آرام کردبس که از چشم ولب اورا شکر وبادام داد
یادم از گم گشته دل امد ز بس زلفش همیگاه یاد از شکل دالم گه از شکل لام داد
در ازل کاشیاء را از هم نمی بودامتیازروی ومویش روز وشب را نورو ظلمت وام کرد
گفتگوئی از لب لعلش نمودم آرزوخود نمی دانم نوازش کرد یا دشنام داد
ای خوش آن مستی که منظورش ز ساقی می بودچشم او بر این نباشد کز سبو یا جام داد
از نگاهی صبر وتاب از دست شیخ وشاب بردوز کلامی جان ودل انعام خاص وعام داد
عیسی ازاسماء اعظم مرده را می داد جانآن بت ترسا مرا صد جان به یک پیغام داد
مصریان را چهر یوسف قوت جان شد سال قحطیار هم ما را ز روی ومو نهار وشام داد
با بلنداقبال می دانی چه کرد از زلف وخالمرغ دل را دانه ای افشاند و جا در دام داد