شمارهٔ ۱۱۱
دل برد و گشت پنهان از چشمم آن پری رخاز بردن دل افسوس وز رفتن وی آوخ
هر کس که افتدش راه روزی به کوی آن ماههم سال اوست فیروز هم فال اوست فرخ
از شکل آدمی غم در شکل دیگرم کردقد صانی دلیل فی مذهب التناسخ
کی جان من پیاده سالم کنم ز دستشصد شاه را به یک کش فرموده مات از رخ
چون من طلب نمایم ازکیمیای وصلشکز سوز دل اگر یخ خواهم بگویدم یخ
اندیشه ای ندارم با سر قدم گذارمروید به راه عشقش گر جای سبزه ناچخ
نازم به دست ساقی کز ما نهشت باقیاز آنچه داد از خم برد آنچه بود در مخ
از تو بلنداقبال چون مسئلت نمایداو را مساز محروم حرفی بگو به پاسخ