گنج

شمارهٔ ۱۱

۹ بیت
به سویت از چه ز محراب می کند رو رامگر به شیخ نمودی تو طاق ابرو را
چونیشکر ز قدم تا به فرق شیرینیبگوئی ار همه تلخ وترش کنی رو را
مه است منخسف است آفتاب منکسف استویا حجاب به رخسار کرده ای مورا
کنی اسیر دل خسته را به چنگل زلفچنانکه صید کند شاهباز تیهو را
مگر نه دوزخ از آن گناهکاران استبه من ز چیست ندانم نیفکنی خو را
مگر نه خال تو جا کرده برلب کوثرکه گفت ره نبود در بهشت هندو را
کسان که پند من از عشق دوست میگویندچومن به چشم حقیقت ندیده اند او را
گرفته ز ابرو ومژگان ز چیست تیر وکمانخود او اسیر کند از نگاهی آهو را
بدین روش که سراید غزل بلند اقبالروا بود که بشویند شعر خواجو را