گنج

شمارهٔ ۱۰۷

۹ بیت
دمید گل به چمن ساقیا بیاور راحصلاح من بود این تا تو را بود چه صلاح
زمانه بر دل های ما ز غم زده قفلبگیر بهر گشایش ز جام می مفتاح
قسم به جان تو فیضی که من ز می بردمنبرده زاهد از اعمال روز استفتاح
فلاح اگر طلبی شو به عین هستی نیستبه مستی این هنر آید به کف بجوی فلاح
دلی که گشته به چشمش جهان ز غم تاریکبه روشنی مگر از می بری برش مصباح
گمانم اینکه اگر می به مردگان بدهندز شوق باز پس آید به جسمشان ارواح
به روی ما در میخانه بسته گر زاهدنه آگه است که ما را است ذکر یا فتاح
چه بود بودی اگر جای آب می در یمکه من به عمر همی می شدم در او ملاح
ز بس صلاح و مسا می خورد بلنداقبالنمانده است که مستی کند مسا و صباح