شمارهٔ ۱۰۶
زده است زلف تو چنبر به رخ چو مار به گنجبه گنج راه نبرده است هیچ کس بی رنج
به رنج و درد مرا صرف گشت عمر عزیزنشد نصیب که آید به چنگ من این گنج
مرا قرار و دل و دین و عقل و هوشی بودبه یک نگه به دو چشمت از کفم هر پنج
منم ز گردش چشم تو مست و مردم راگمان که مستیم از باده است و بذر البنج
دلم از آن شده پر خون تر از انار که نیستبه دستم از ذقن و غبغب تو سیب و ترنج
شود شکفته تر از گل دل چو غنچهٔ منز غنچهٔ لبت اندر دلم فتد گر خنج
وفا ز جور تو دارد فزون بلنداقبالز زلف خویش ترازو به کف بگیر و بسنج