شمارهٔ ۱۰۵
سر زلف تو می گردد به رخسار تو گاهی کجو یا بهر گزیدن می شود مار سیاهی کج
چو طفل اندر گه تعلیم پیش اوستاد خودهمی زلفت شود از باد گاهی راست گاهی کج
بفگتم راستی نسبت دهم با مشک زلفت رابه پیچ و تاب رفت و کرد بر رویم نگاهی کج
به زلفت مشک چین گفتم غلط کردم خطا گفتمپریشان بودم و آشفته افتادم به راهی کج
چو قدت راست بالا شد اگر سرو چمن لیکنچو تو بر دوش و سر دارد کجا زلف و کلاهی کج
بجز ابروی تو بر روی تو هرگز ندیدم منکه محرابی بود در مسجدی یا خانقاهی کج
صف برگشته مژگانت پی تاراج جان و دلبدان ماند که کرده بهر غارت قد سیاهی کج
چه باکت گر بلند اقبال قدش از غمت کج شدندارد باغبان غم گر شود شاخ گیاهی کج