گنج

شمارهٔ ۱۰۴

۷ بیت
داده شه فرمان که عطاران معافند از خراجبرده است از مشک و عنبر بس که گیسویت رواج
راستی دانی که زلفت راست گردن از چه کج؟از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج
خواب می دیدم شبی بازی به زلفت می کنمروزها رفته است و آید بوی مشکم از دواج
بازی چوگان و گو خواهم که از پستان و زلفز آبنوس آورده ای چوگان و داری گوی عاج
خواهی ار دانی که از دست دلت چون شد دلمسنگی اندر چنگ آور بر زن او را بر زجاج
از تو دارم زخم از آن مرهم نمی خواهم ز کساز تو دارم درد از آن هرگز نمی جویم علاج
بارک الله بس که شیرین است شهد لعل دوستشد بلند اقبال از یک بوسه محروری مزاج