غزل شمارهٔ ۹۸۴
ز جرگهٔ سخنم خامشی به در داردفشار لب بهم آوردن این اثر دارد
ز دستگاه گرانجانیام مگوی و مپرسدمی که ناله کنم کوهسار بَردارد
سخن به خاک مینداز در تأمل کوشبه رشتهای که گهر میکشی دو سر دارد
بههمزن الفت اسباب خودنمایی راشکستِ آینه، آیینهای دگر دارد
تنزه آینهدار بهار ناز خوشستحنا مبند به دستی که رنگ بر دارد
به دوش اشک روانیم تا کجا برسیمچو شمع محفل عشاق چشم تر دارد
به مرگ هم نتوان رستن از عقوبت دلقفسشکستهٔ ما بیضه زیر پر دارد
به هرچه مینگرم شوخیِ تبسم توستجهان روز و شبم ششجهت سحر دارد
غبار غیر ندارم به خویش ساختهامدلی که صاف شد آیینه در نظر دارد
نریخت دیده سرشکی که من قدح نزدمگداز دل چقَدَر ناز شیشهگر دارد
ز صبح این چمن آگاه نیست غرّهٔ جاهگشاد بال همان خندهای دگر دارد
به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخبه باد میدهدم گر ز خاک بردارد