غزل شمارهٔ ۹۴۶
به حرف و صوت مگو کار دل تباه نگرددکجاست آینهای کز نفس سیاه نگردد
ز ما و من به ندامت مده عنان فضولیتأملی که نفس رفته رفته آه نگردد
گر انفعال خطا نگذرد ز جادهٔ عبرتبسر درآمده را پا کفیل راه نگردد
بقا کجاست که نازد کسی به هستی باطلبه دعویای که تو داری نفس گواه نگردد
هزار لغزش مستیست پیش پای تعینسر بریده مگر از خم کلاه نگردد
به فکر هستی موهوم احتمال نداردکه سر به جیب فرو بردن تو چاه نگردد
تلاش دیگر و آزادگیست جوهر دیگرمژه اگر به تپش خون شود نگاه نگردد
دگر به سایهٔ دست حمایت که گریزمچو شمع بستن مژگان اگر پناه نگردد
ز فوت فرصت دامنفشان به پیش که نالمکه عمر رفته به فریادکس ز راه نگردد
دل از غبار حوادث میفشرید به تنگیکه هاله یکدو نفس بیش گرد ماه نگردد
به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما رادماغ فقر حریف صداع جاه نگردد