غزل شمارهٔ ۹۴۵
به عبرت سرکشان را موی پیری رهنمونگرددزند خاکسترش دامنکه آتش سرنگونگردد
ز خودداری عبث افسردگیها میکشد فطرتاگر تغییر رنگی گل کند باغ جنون گردد
گرانی نیست اسباب جهان دوش تجرد راالف با هرچه آمیزد محال است اینکه نون گردد
جهانی شکند جان لیک جز عبرتکه میداندکه سقف خانهٔ فرهاد آخر بیستونگردد
جگرها میگدازیم و نداریم از طلب شرمیکه بهر دانهای چند آسیای ما به خونگردد
غریق عالم آبیم لیک از الفت هستیبر این دریا پل آراید قدح گر واژگون گردد
طبیعت بدلجام افتاد ازکمهمتیهایتتو فارس نیستی ورنه چرا مرکب حرون گردد
مطیع عالم ناچیز نتوان دید همت راترحمهاست بر مردی که حیزی را زبون گردد
ز افراط تعین رونق حسن غنا مشکندمد کمرنگی از باغی که آب آنجا فزون گردد
فروغ می چه رنگ انشاکند از چهرهٔ زنگیزگال تیره روز آتش خورد تا لالهگون گردد
ندامتها ز ابرام نفس دارمکه هر ساعتبود در دل صد امید و به نومیدی برون گردد
به افسون بقا عمریست آفت میکشم بیدلازین جوی ندامت خوردهام آبی که خون گردد