غزل شمارهٔ ۹۳۸
جنون جولانیام هرجا بهوحشت رهنماگردددو عالم گردباد آیینهٔ یک نقش پاگردد
گر آزادی هوس داری چو بو از رنگ بیرون آهوا گل میکند دودی که از آتش جدا گردد
به بزم وصل عاشق را چه امکان است خودداریکه شبنم جلوهٔ خورشید چون بیند هوا گردد
نیاز عاشقان سرمایهٔ ناز !ست خوبان رابه پایت دیده تا دل هر چه افشاند حنا گردد
چنین کز ضعف در هرجا تحیر نقش میبندمعجب دارم گر از آیینه تمثالم جدا گردد
کسی تاکی بهدوش ناله بندد محمل خسرتعصا بشکن درآن وادیکه طاقت نارساگردد
عوارضکثرتاسمیست ذات واحد ما راخللدر شخصیکتا نیستگر قامتدوتاگردد
طواف خاک مجنون و مزار کوهکن تا کیاگر سودا سری دارد بگو تا گرد ما گردد
هوای هرزهگردی میزند موج از غبار منمبادا همچو گردابم سر وامانده پا گردد
نم خجلت ز هستی همت من برنمیداردکه میترسم عرق سرمایهٔ آب بقا گردد
سراغ عافیت در عالم امکان نمییابممن و رنگی و امیدی ندانم تا کجا گردد
دل آگاه را لازم بود پاس نفس بیدلبه دام ربشه افتد چونگره از ریشه واگردد