غزل شمارهٔ ۹۳۷
فریب جاه مخور تا دل تو تنگ نگرددکه قطرهای به گهر نارسیده سنگ نگردد
صفای جوهر آزادگی مسلم طبعیکه گرد آینهداران نام و ننگ نگردد
دماغ جاه ز تغییر وضع چاره نداردهمان قدر به بلندی برآ که رنگ نگردد
به پاس صحبت یاران، ز شکوه ضبط نفس کنکه آب، آینهٔ اتفاق زنگ نگردد
تلاش کینهکشی نیست در مزاج ضعیفانپر خزیده به بالین، پر خدنگ نگردد
خیال وصل طلب را مده پیام قیامتکه قاصد از غم دوری راه، لنگ نگردد
ز داغدار محبّت مخواه سستی پیمانبهار اگر گذرد لاله نیمرنگ نگردد
دلی که کرد نگاه تو نقشبند خیالشچه ممکن است نفس گر کشد فرنگ نگردد
هوس چه صید کند یارب از کمینگه فرصتاگر چه کاغذ آتش زده پلنگ نگردد
به وهم عمر کسی را که زندگی نفریبدکند به خضر سلام و دچار بنگ نگردد
به کین خلق نجوشد عدم سرشت حقیقتنتیجهٔ پر عنقا خروس جنگ نگردد
جهان رنگ ندارد سر هلاک تو بیدلگشاد چشم چو شمعت اگر نهنگ نگردد