غزل شمارهٔ ۹۳
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش رامگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را
بهار عافیت عمریستکز ما دور میتازدبهگردش آورم رنگی که گردانم عنانش را
مشو ایمن ز تزویر قد خمگشتهٔ زاهدکه پیش از تیر در پرواز میبینمکمانش را
مدارای حسود ازکینهخوییها بتر باشدخطر در آب تیغ از قعرکم نبودکرانش را
ز مهماخانهٔ گردون چهجویی نعمت سیریکهنقشکاسهای جزتنگچشمی نیستخوانشرا
جهان بر دستگاه خویش مینازد ازین غافلکه چشم بسته زیربال دارد آسمانش را
درشتی آنقدر در باغ امکان آبرو داردکهجای مغزپروردهست خرما استخوانش را
زندگر شمع با حسن تو لافگرم بازاریبه آهی میتوانم قفل بر درزد دکانش را
کجا یابد سر ما ناکسان بار سجود اومگر برجبهه بنویسیم نام آستانش را
نهان از دیدهها تصویر عاشق گریهای داردمبادا رنگ گیرد دامن اشک روانش را
بهاین فطرتکه درفکر سراغ خودگمم بیدلچهخواهمگفت اگر حیرت زمن پرسد نشانش را