گنج

غزل شمارهٔ ۸۹۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انصبح۱۲ بیت
از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبحآفتاب آیینه ‌کارد در ره جولان صبح
باطن پیران فروغ‌آباد چندین آگهی‌ستفیض دارد گوهری ازگنج بی‌پایان صبح
نور صاحب‌رونق از گرد کساد ظلمت استکفر شب از کهنگیها تازه‌ کرد ایمان صبح
گاه خاموشی نفس آیینه‌ی دل می‌شودسود خورشید است هرجا گل‌ کند نقصان صبح
دستگاه نازم از سعی جنون آماده استدارم از چاک‌ گریبان نسخه‌ی توفان صبح
فتح بابی آخر از چاک دلم‌ گل‌کردنی‌ستسایه‌ی چشم سفیدی هست بر کنعان صبح
بیخودی سرمایه‌ی ناموسگاه وحشتممی‌توان داد از شکست‌ رنگ‌ من تاوان صبح
محو انجامم دماغ سیر آغازم کجاستبر فروغ شمع کم دوزد نظر حیران صبح
آنچه آغازش فنا باشد ز انجامش مپرسمی‌توان طومار امکان‌ خواند از عنوان صبح
چند باید بود در عبرت‌سرای روزگارتهمت‌آلود نفس چون پیکر بیجان صبح
نسخه‌ی شمعم‌ که از برجستگیهای خیالمقطعم برتر گذشت از مطلع دیوان صبح
مرگ اهل سوز باشد حرف سرد ناصحانشمع را تیغ است بید‌ل جنبش دامان صبح