غزل شمارهٔ ۸۹۷
بیپرده است جلوه ز طرف نقاب صبحتاکی روی چو دیدهی انجم به خواب صبح
اهل صفا ز زخم گل فیض چیدهاندبیرون چاک سینه مدان فتح باب صبح
پیری رسید مغفرت آماده شو که نیستغیر از کف دعا ورقی در کتاب صبح
از وحشت نفس نتوان جز غبار چیدرنگ شکستهٔ تو بس است انتخاب صبح
جرم جوان به پیر ببخشند روز حشراسپند نامهٔ سیه شب به آب صبح
این دشت یک قلم ز غبار نفس پُر استحسرت کشیده است به هر سو طناب صبح
با چشم خشک چشم زفیض سحرمداراشک است روغنی که دهد شیر ناب صبح
نتوان گره زدن به سر رشتهٔ نفسپیداست رنگ این مثل از پیچ و تاب صبح
کامی که داری از نفس واپسین طلبفرصت درنگ بسته به دوش شتاب صبح
حاصل ز عمر یکدم آگاهی است و بسچون پنبه شد زگوش نماند حجاب صبح
کو مشتریکه جنس خروشی برآوریمداریم از قماش نفس جمله باب صبح
تا بویی از قلمرو تحقیق واکشیمبیدل دواندهایم نفس در رکاب صبح