غزل شمارهٔ ۸۸
کی جزا میرسد از اهل حیا سرکش راآب آیینه محال استکشد آتش را
بر زبان راست روان را نرود حرف خطاخامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را
استخوانم نشود سدّ ره ناوک یارشمع ناچار به خودکوچه دهد آتش را
کینهسازی المی نیست که زایلگرددروزوشب سینه پرازتیر بود ترکش را
از چه پرواز بزرگی نفروشد زاهدریش برتافتهکم نیست بزاخفش را
بگذر از خرقه اگر صافی مشرب خواهیکز نمد میگذرانند می بیغش را
نالهای هست اگرگریه عنانکوته کردابر ازبرق چرا هی نکند ابرش را
مژهای بازکن از چاک کتان هستینتوان دید به چشم دگرآن مهوش را
دام ماگرمروان نیست تعلق بیدلخارپا مانع جولان نشود آتش را