غزل شمارهٔ ۸۷۱
باز با طرزتکلف آشنا میبینمتجام در دست از عرقهای حیا میبینمت
سرمه درکار زبانکردی ز مژگان شرم دارچند روزی شدکه من پر بیصدا میبینمت
اینقدر دام تأمل خاکساریهای کیستبیشتر میل نگه درپیش پا میبینمت
خون مشتاقان قدحپیمای نومیدی مبادگردشی در ساغررنگ حنا میبینمت
همچو مژگانطور نازت یکقلم برگشتهاستبیبلایی نیستی هرچند وامیبینمت
اشکها را بر سر مژگان چهفرصت چیدناستیک نفس بنشین دمی دیگرکجا میبینمت
شمع را بیشعله سامان نظر پیداست چیستکور میگردم دمیکز خود جدا میبینمت
رفتهام از خویش و حسرت دیدهبان بیخودیستهرکجا باشم همان رو بر قفا میبینمت
بیدل اشغال خطا را مایهٔ دانش مگیرصرف لغزش چون قلم سرتا بهپا میبینمت