گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لنداشت۱۲ بیت
هرکه را دستی ز همت بود جز بر دل نداشتدستگاه پرتو یک شمع این محفل نداشت
دل به هرنقشی‌که بستم صورت آیینه بودنسخهٔ تحقیق امکان جز خط باطل نداشت
عاجزیها را غنیمت دان که درباب طلبدست‌و پایی‌گز می‌کردیم‌گم ساحل نداشت
انفعالی نیست دل را ورنه درکیش حیاسنگ ‌هم‌گر آب‌می‌شد عقده ای مشکل نداشت
زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا مردن استاز تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت
خیرگیهای نظر محو نقاب‌آرایی‌ستورنه هرگز، لیلی آزاد ما، محمل نداشت
غنچه‌ها بال نفس در پردهٔ دل سوختندعیش این باغ امتداد رقص یک بسمل نداشت
شوخی موج ‌کرم شد انفعال جرم مااین محیط آبی برون از جبههٔ سایل نداشت
همچو شبنم‌ گریه بر ما راه جولان بسته استچشم ما تا بود بی‌نم این بیابان‌ گل نداشت
سرو گلزار تمنا طوق قمری در بر استگل نکرد از سینه‌ام آهی‌که داغ دل نداشت
اشکم و گم‌ کرده‌ام از ضعف راه اضطرابورنه این ره لغزش پا داشت‌گر منزل نداشت
نقش او از اضطرابم در نفس صورت نبستحسن را آیینه می‌بایست و این بیدل نداشت