غزل شمارهٔ ۸۲
تا بهکی در پرده دارم آه بیتأثیر رااز وداع آرزو پر میدهم این تیر را
کلبهٔ مجنون چوصحرا ازعمارت فارغاستبام و در حاجت نباشد خانهٔ زنجیر را
رنگ زردما عیار قدرتعشق است وبساین طلا بیپرده دارد جوهر اکسیر را
ما تحیرپیشگان را اضطراب دیگر استپرزدن در رنگخون شد بسمل تصویر را
آسمان باآنکجی شمعبساطش راستی استحلقهٔ چشم کمان نظاره داند تیر را
کوشش بیدست و پایان از اثر نومید نیستانتظار دام آخر میکشد نخجیر را
جسم کلفتخیز در زندان تعمیرت گداختاز شکستن قفلکن این خانهٔ دلگیر را
عرض هستی در خمار انفعال افتادن استگردش رنگ است ساغر مجلس تصویر را
بسمل ما بسکه از ذوق شهادت میتپدتیغ قاتل میشمارد فرصت تکبیر را
وحشت مجنون ما را چاره نتوان یافتنحلقهکرد اندیشهٔ ضبط صدا زنجیر را
نیست در بیداری موهوم ما بیحاصلانآنقدر خوابیکهکس زحمت دهد تعبیر را
پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبروبینیامی میکند بیجوهر این شمشیر را