غزل شمارهٔ ۷۹۷
فریاد که در عالم تحقیق کسی نیستیک خانهٔ عنقاست که آنجا مگسی نیست
با عقل چه جوشیمکه جز وهم ندارداز عشق چه لافیم که بیش از هوسی نیست
گر دل بتپد غیر نفس کیست رفیقشور چشم پرّد جز مژه امید خسی نیست
حیرت ز رفیقان سفرکرده چه جویددیدیم که رفتند و صدای جرسی نیست
بر وعده دیدار که فرداست حسابشامروز چه نالیم نفس همنفسی نیست
ای کاش دمی چند گرفتار توان زیستاما چه توان کرد که دام و قفسی نیست
بر بیکسی کاغذ آتش زده رحمیکاین قافله را غیر عدم پیش و پسی نیست
چون شمع به امید فنا چند توان سوختای باد سحر غیر تو فریادرسی نیست
بیدل الم و عیش خیالات تعینتا چشمگشایی که گذشتهست و بسی نیست