گنج

غزل شمارهٔ ۷۷۷

جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیستز هرچه رنگ توان یافتن بهار تو نیست
کمند همت وحشت سوار عشق رساستهوس اگرهمه عنقا شود شکارتونیست
زلاف‌ترک میفکن‌خلل به‌همت فقرشکست هردو جهان یک‌کلاه‌وار تو نیست
شرر به چشم تغافل اشارتی داردکه این بساط هوس جان انتظار تو نیست
سحر چه‌کرد درتن باغ تا توخواهی‌کردبه هوش باش‌که فرصت نفس شمارتو نیست
کجاست آینه‌ای کزنفس نباخت صفاهوای عالم هستی همین غبار تو نیست
کدام موج درین بحر بی‌تردد ماندبه خود مناز ز جهدی‌که اختیار تو نیست
حضور ساغر خمیازه می‌دهد آوازکه هیچ نشئه به‌گل‌کردن خمارتو نیست
کدام رمز و چه اسرار، خویش را دریابکه هرچه هست نهان غبرآشکارتونیست
به‌خود چه‌الفت بیگانگی‌ست شوق تو راکه محو غیری وآیینه درکنارتو نیست
مثال شخص درآیینه‌گرد وحشت اوستتوگر ز خودنروی هیچکس دچارتو نیست
دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدلچو شمع‌کشته‌کسی جز تو بر مزارتو نیست