غزل شمارهٔ ۷۵۵
مستعرفان را شراب دیگری درکار نیستجز طواف خویش دور ساغری درکار نیست
سعی پروازت چو بوی گل گر از خود رفتن استتا شکست رنگ باشد شهپری در کار نیست
سوختن چون شمع اوج پایهٔ اقبال ماستداغ مظور است اینجا اختری در کار نیست
صبح را اظهار شبنم خنده دنداننماستسینهچاک شوق را چشم تری درکار نیست
خفت وتمکینحجاب نشئهٔ وارستگیستبحر اگر باشی حباب و گوهری در کار نیست
شانه گر مشاطهٔ زلفت نباشد گو مباشدفتر آشفتگی را مسطری در کار نیست
آتش خورشید را نبود کواکب جز سپندحسنچون سرشار باشد زیوریدرکار نیست
شعلهها در پرده سعی جهان خوابیده استگر نفس سوزدکسی آتشگری درکار نیست
اضطراب دل ز هر مویم چکیدن میکشدچون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست
عالم عجز است اینجا جاه کو، شوکت کدامتا توانی نالهکن کر و فری در کار نیست
خشت بنیاد تو بر هم چیدن مژگان بس استدر تغافلخانه، بام و منظری درکار نیست
زهد و تقوا همخوش است اما تکلف بر طرفدرد دل را بندهام دردسری در کار نیست
حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاشآنچه ما درکار داریم اکثری در کار نیست