غزل شمارهٔ ۷۴۸
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیستآرزو مستوریی داردکه رسواکردنیست
چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوقدیده محروم نگاه و سیر دریاکردنیست
از نفس دزدیدن بویگلم غافل مباشدامن پیچیدهای دارم که صحرا کردنیست
نیستم بیهوده گرد چارسوی اعتبارمشت خاکی دارم و با باد سوداکردنیست
خواهشی کو، تا توانم فال نومیدی زدنسوختن را نیز خاشاکی مهیاکردنیست
جیب نازی میدرد صبح بهار جلوهایمژده ای آیینه رنگ رفته پیداکردنیست
میکند خاکستری گرد از نقاب اخگرمقمریی در بیضه مینالدتماشاکردنیست
قید هستی برنتابد جوش استیلای عشقچون هواگرمیکند بند قبا واکردنیست
کشتی موجی به توفان شکستن دادهایمتا نفسباقیست دست عجز بالاکردنیست
پیکر خاکی ندارد چاره از عرض غبارنسخهٔما بسکه بیربط است اجزاکردنیست
عجز می گوید به آواز حزین درگوش منکز پر وامانده سیر عافیتها کردنیست
لطف معنی بیش ازین بیدل ندارد اعتباراز خیال نازکت بویگل انشاکردنیست