غزل شمارهٔ ۷۴۷
بر تپیدنهای دل هم دیدهای واکردنیسترقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنیست
یا به خود آتش توان زد یا دلی بایدگداختگر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنیست
از ورقگردانی شام و سحر غافل مباشزیرگردون آئچه امروز است فرداکردنیست
هرکف خاکی به جوش صدگدازآماده استیک قلم اجزای این میخانه صهباکردنیست
خاکما خونگشت و خونها آبگردید وهنوزعشقمیداندکه بیرویتچه با ماکردنیست
حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودییک قیامت از شکست رنگ برپاکردنیست
بینشانی میزند موج از طلسمکایناتگر همه رنگ استهم پرواز عنقاکردنیست
حیرتی دادم خبر از پردهٔ زنگار جسمشاید این آیینه دل باشد مصفاکردنیست
مشرب درد تو دارم سیر عالمکردهامگر همهٔکقطرهٔخوناست دلجا کردنیست
اضطرابم درگره دارد کف خاکستریچون سپند از نالهٔ من سرمه انشاکردنیست
قامت خمگشته میگویند آغوش فناستناخنیگلکردهام این عقده هم واکردنیست
شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرسحرف ما ناگفتنی وکار ما ناکردنیست