غزل شمارهٔ ۷۳۰
صفای حال ما مغشوش رنگیستعدم را نام هستی سخت ننگیست
ز قید سخت جانیها مپرسیدشرار ما قفس فرسوده سنگیست
به هر جا بال عجز ما گشودندپر پرواز نقش پای لنگی ست
نواهایی که دارد ساز زنجیرز شست شهرتمجنون خدنگیست
جهان گرد سویدای که داردز داغ لاله این صحرا پلنگیست
سراپا بالم و از عجز طاقتچوگل پروازم از رنگی به رنگیست
چو شمع از فکر هستی میگدازمبغل واکردن جیبم نهنگیست
شکستن شاقی بزم است هشدارمی و مینا و جام اینجا نرنگیست
جهان ، جنس بد و نیکی نداردتویی سرمایه هر جا صلح و جنگیست
به یکتایی طرفگردیدنت چندخیالاندیشی آیینه زنگیست
نواپروردهٔ عجزیم بیدلدرین دریا خم هر موج چنگیست