غزل شمارهٔ ۷۲۰
در پیچوتابِ گیسو تا شانه را عروسیستسیرِ سوادِ زنجیر دیوانه را عروسیست
بیگریه نیست ممکن تعمیر حسرت دلتا سیل میخرامد ویرانه را عروسیست
دریا گُهرفروشست از آرمیدن موجگر آرزو بمیرد فرزانه را عروسیست
عیش و نشاطِ امکان موقوفِ غفلت ماستتا ما سیاهمستیم میخانه را عروسیست
فیضی نمیتوان برد تا دل به غم نسازدآتش زن و طرب کُن کاین خانه را عروسیست
دل را بهارِ عشرت ترک خیالِ جسم استگر سر برآرد از خاک این دانه را عروسیست
بازار وهم گرم است از جنسِ بیشعوریدر بزمِ خوابناکان افسانه را عروسیست
از لطف سرفرازان شادند زیردستاندر خندهٔ صُراحی پیمانه را عروسیست
زان نالهای که زنجیر در پای شوق داردفرزانه را ندامت، دیوانه را عروسیست
در سینه، بی خیالت، رقصِ نفس محال استتا شمع جلوه دارد پروانه را عروسیست
بیدل چرا نسوزم شمعِ وداعِ هستیزان شوخِ آشناکُش بیگانه را عروسیست