گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۳

فکر آزادی به این عاجز سرشتیها تریستعقده چندان نیست اما رشتهٔ ‌ما لاغریست
تا بود ممکن نفس نشمرده‌ کم باید زدنای ز آفت بیخبر دل‌ ‌کورهٔ مینا گریست
برق غیرت در جهات دهر وا کرده‌ست بالچشم بگشایید، بسم‌الله‌، اگر تاب‌آوریست
سیر عالم بی‌تامل زحمت چشم و دل استشش جهت‌ گرد است‌ در راهی‌ که ‌رفتن سرسریست
سعی غربت هیچکس را برنیاورد از وطنقلقل مینا هنوز آن قهقهٔ کبک دریست
فکر معنی چند پاس لفظ باید داشتنشیشه تا در جلوه باشد رنگ بر روی پریست
تو به تو در مغز فطرت ننگ غفلت چیده‌اندپنبهٔ گوشی که دارد خلق روپوش کریست
تا توانی از ادب سر بر خط تسلیم باشخامه چندانی که بر لغزش خرامد مسطریست
در محبت یکسر مویم تهی از داغ نیستچون پر طاووس طومار جنونم محضریست
تیره‌بختی هرچه باشد امتحانگاه وفاستاز محک غافل مباش ای بیخبر رنگم زریست
چون سحر از قمریان باغ سودای که‌امکز بهارم‌ گر تبسم می‌دمد خاکستریست
قلقل مینا شنیدی بیدل ازعیشم مپرسخنده‌ای دارم که تا گل کردمی باید گریست