گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۲

غم فراق چه و حسرت وصال تو چیستتو خود تویی به‌ کجا رفته‌ای خیال تو چیست
جهات دهر یک آغوش انس دارد و بسبه جز سیاهی مژگان رَم غزال تو چیست
محیط عشق ندامت‌گهر نمی‌باشدجز این عرق ‌که تو پیدایی انفعال تو چیست
به عالم کُرَوی شش‌جهت مساوات استچو آفتاب بقایت چه و زوال تو چیست
به پیچ و تاب چو شمع از خودت برآمدنی استدرین حدیقه دگر ر‌یشهٔ نهال تو چیست
مآل شاه و گدا ناامیدی‌ است اینجاشکستگی هوسی چینی و سفال تو چیست
گذشت عمر به پرواز وَهم عنقایتدمی به‌خود نرسیدی‌ که زیر بال تو چیست
به روی پرتو مهر از خرام سایه مپرستأملی‌ که درین عرصه پایمال تو چیست
جهان مطلقی از فهم خود چه می‌خواهیبه علم اگر همه‌‌گردون شدی ‌کمال تو چیست
نبودی‌ آمده‌ای‌ نیستی و می‌آیینه ماضی‌ای و نه مستقبلی‌ است حال تو چیست
به وهم چشمه چو آیینه خون مخور بیدلنمی برون نتراویده‌ای زلال تو چیست