غزل شمارهٔ ۷۰۴
نالهها داریم و کس زین انجمن آگاه نیستآنچه دل می خواهد از اظهار مطلب آه نیست
امتحان صد بار طیکرد از زمین تا آسمانهیچ جا چون گوشهٔ بیمطلبی دلخواه نیست
عالمی چون موج گوهر میرود غلتان نازپیش پای ما تأمل گر نباشد چاه نیست
هرچه را از دور می بینی سیاهی میکندسعی بینشگر قریب افتدکلف در ماه نیست
در عملهایی که جز خجلت ندارد شهرتشکم مدان آگاهیات گر دیگری آگاه نیست
هم تو در هر امر بهر خویش تأیید حقیهرکجا باشی کسی غیر از خودت همراه نیست
بر بقای ما فنا بست از عدم غافل شدنآینهگر صاف باشد روزکس بیگاه نیست
چشمبند عرصهٔ یکتایی ام دیوانه کردهر چه میبینم غبار لشکر است و شاه نیست
در عدم هم گرد حسرت های دل پر میزندمن رهی دارم که گر منزل شوم کوتاه نیست
از امل تا چند آن سوی قیامت تاختنبیخبر در منزلی ره را به منزل راه نیست
اختیار فقرت از آفات شهرت رستن استدستگاه مفلسی خفّتکش افواه نیست
نور دل خواهی غبار طبع مظلومان مباشبایدت آیینه جایی بردکانجا آه نیست
هرکجا جزویست در آغوش کل خوابیده استدشمن کیفیت مینا ز سنگ آگاه نیست
وحدت آهنگان رفیق کاروان غیرتندآنکه با ما میرود با هیچکس همراه نیست
بیدل از افسانهپردازان این محفل مباششمع را غیر از زبان چرب خود جانکاه نیست