غزل شمارهٔ ۷۰۳
گر آینهات محرم زشتی و نکوییستجوهر ندهی عرضکه پر آبله روییست
دل را به هوس قابل تحقیق میندیشاین حوصلهمشرب قدحینیست سبوییست
از خویش برآ شامل ذرات جهان باشهرگاه نفس فال صدا زد همه سوییست
بر پیرهن ناز جهان چشم ندوزیجز جامهٔ عر-بان تنی این جمله رتیست
پیداستکه تا چندکند ناز طراوتاین برگ و بر و نشو و نمای تو کدوییست
زبن روزوشبی چند چه پیری چه جوانیتا صبح قیامت همه دم شرم دو موییست
غافل مشو از ساز عبارات و اشاراتهنگامهٔ زیر و بم ما، هایی و هوییست
جز سیر عدم نیست تماشاگه هستیبر قرب مکن نازکه اینها همه اوییست
خشکی نکند ریشه به گلزار محبتهرسبزهکه دیدیم چومژگان لب جوییست
دست هوس ازخویش نشستن چه جنون بودتا خاک تو بر باد نرفتهست وضوییست
هرچند عبارت همه اعجاز فروشدتا لب به خموشی ندهی بیهده گوییست
بیدل نکنی دعوی شوخیکه درین باغپامال خرام هوس است آنچه نموییست