گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رافتادهست۱۲ بیت
دل از ندامت هستی‌، مکدر ا‌فتاده‌ستدگر ز یأس مگو خاک بر سر افتاده‌ست
در این بساط‌، تنزه کجا، تقدس‌کومسیح رفته و نقش سم خر افتاده‌ست
مرو به باغ که از خنده‌کاری گلهادر این هوسکده رسم حیا برافتاده‌ست
فلک شکوه برآ، از فروتنی مگذربلندی سر این بام بر در افتاده‌ست
به هر طرف نگری خودسری جنون داردجهان‌خطی‌ست که بیرون مسطر افتاده‌ست
به غیر چوب زمین‌گیری از خران نرودعصا کجاست که واعظ ز منبر افتاده‌ست
نرفت شغل گرفتاری از طبیعت خلققفس شکسته به آرایش پر افتاده‌ست
کسی به منع خودآرایی‌ات ندارد کاربیا که خانهٔ آیینه بی‌در افتاده‌ست
سرشک آینه نگذاشت در مقابل آهز بی‌نمی چقدر چشم ما تر افتاده‌ست
به عافیت چه خیال است طرف بستن مامریض عشق چو آتش به بستر افتاده‌ست
فسانهٔ دل جمع از چه عالم افسون بودمحیط در عرق سعی گوهر افتاده‌ست
تو هم به حیرت از این بزم صلح‌کن بیدلجنون حسن به آیینه‌ها درافتاده‌ست