غزل شمارهٔ ۶۹۷
چون شمع اگر خلق پس و پیش گذشتهستتا نقش قدم پا به سر خویش گذشتهست
در هیچ مکان رام تسلی نتوان شدزین بادیه خلقی به دل ریش گذشتهست
گر راه روی بر اثر اشک قدم زنهستیست خدنگی که ز هر کیش گذشتهست
شاید ز عدم گل کند آثار سراغیاز دشت، غبارِ همهکس پیش گذشتهست
هر اشک که گل کرد ز ما و تو به راهیستاین آبلهها بر سر یک نیش گذشتهست
روز دو دگر نیز به کلفت سپری گیرزین پیش هم اوقات به تشویش گذشتهست
شیخان همه آداب خرامند و لیکنزین قافلهها یکدو قدم ریش گذشتهست
آدمگری از ریش بیاموز که امروزهر پشم ز صد خرس و بز و میش گذشتهست
ای پیر خرف شرم کن از دعوی شوخیعمری که کمش میشمری بیش گذشتهست
زین بحر که دور است سلامت ز کنارشآسوده همین کشتی درویش گذشتهست
سرمایههواییست چه دنیا و چه عقبااز هرچه نفس بگذرد از خویش گذشتهست
بیدل به جهان گذران تا دم محشریک قافله آیندهمیندیش گذشتهست