غزل شمارهٔ ۶۸
پرتو آهی ز جیبتگل نکرد ای دل چراهمچو شمعکشتهبینوری درینمحفل چرا
مشتخون خود چوگل باید بهروی خویش ریختبیادب آلودهسازی دامن قاتل چرا
خاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاشراه جولان هوسکامی نکردیگل چرا
منزلت عرض حضوراست ومقامت اوج قربنور خورشیدی به خاک تیره ای مایل چرا
سعی آرامت قفس فرسودة ابرامکردسر نمیدزدی زمانی در پر بسمل چرا
چون سلیمان همگره بر باد نتوانست زدای حباب این سرکشی بر عمر مستعجل چرا
نیست از جیب تو بیرونگوهر مقصود توبیخبر سر میزنی چون موج بر ساحل چرا
جلوهگاه حسن معنی خلوت لفظ است و بسطالب لیلی نشیند غافل ازمحمل چرا
تا بهکی بیمدعا چون شمع باید رفتنتجادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا
بر دو عالم هر مژه برهم زدن خط میکشینیست یکدم نقش خویش از صفحهات زایل چرا
جود اگر در معرض احسان تغافل پیشه نیستمیدرد حاجت گریبان از لب سایل چرا
گوهر عرض حباب آیینهدار حیرت استای طلسم دل عبثگلکردهای بیدل چرا