گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: مست۱۲ بیت
صورت راحت نفور از مردمان عالمستجلوه ننماید بهشت آنجا که جنس آدمست
د‌ر نظر آهنگ حسرت در نفس شور ظلبساز بزم زندگانی را همین زیر و بمست
هر دو عالم در غبار وهم توفان می‌کنداز گهر تا موج‌ ، هرجا واشکافی بی‌نمست
سایهٔ خود درس وحشت داده مجنون تو راچشم اهو را سواد خویش سرمشق رمست
گر حیا گیرد هوس آیینه‌دار آبرو استچون ‌هوا از هرزه گردی ‌منفعل شد، شبنمست
گرچه پیرم فارغ از انداز شوخی نیستمقامت خم‌ گشته‌ ام هم چشم ابروی خمست
پادشاهی در طلسم سیر چشمی بسته‌اندکاسهٔ چشم‌ گدا گر پر شود جام جمست
با فروغ جعواه‌ات نظارگی را تاب‌کورنگ گل چون آتش افروزد سپندش شبنمست
در بنای حیرت از حسن تو می‌بینم خللخانهٔ آیینه هم برپا به دیوار نمست
تا نفس باقی‌ست‌، ظالم نیست‌، بی‌فکر فسادگوشه ‌گیر فتنه می‌باشد کمان را تا دمست
شعله هرجا می‌شود سرگرم تعمیر غرورداغ می‌خندد که همواری بنایی محکمست
نامدا‌ریها گرفتاریست در دام بلابیدل انگشت شهان را طوق گردن خاتمست