غزل شمارهٔ ۶۶۳
صفحهٔ دل بیخط زخم تو فرد باطلستآبرو آیینهٔ ما را ز جوهر حاصلست
گر همه حرف حق است آندمکهگفتی باطلستهرچه بیرون آمد از لب، خارج آهنگ دلست
نیست از دست تو بیرون اختیار صید ماپنجهٔ رنگین چوگل تا غنچه میسازی دلست
در ره تسلیم، پر بیخانمان افتادهایمبر سر ما سایهایگر هست، دست قاتلست
بر سبکباران گرانان را بود سبقت محالهر قدم زبنکاروان بانگ جرس در منزلست
پنبهٔ داغ مرا با حرف راحتکار نیستگر بیاض من خطی پیدا کند درد دلست
آب میگردد ز شبنم صبح تا دم میزندسینهچاکان را نفس بر لب رساندن مشکلست
صدقکیشان را فلک در خاک بنشاند چو تیرسرو این گلشن به جرم راستی پا در گلست
هیچکس افسردهٔ زندان جمعیت مبادقطره تا گوهر نمیگردد به دریا واصلست
هر طرف مژگانگشایی حسرت دل میتپدهر دو عالمگرد بالافشانی یک بسملست
در وطن هم صاف طینت را ز غربت چاره نیستگوهر این بحر را گرد یتیمی ساحلست
امتیاز حسن و عشق از شوقکامل بردهاندمیرود ازکف دل و در چشم مجنون محملست
نرمخویان را نباشد چاره از وضع نیازهرکجا آبیست بیدل سوی پستی مایلست