غزل شمارهٔ ۶۴۶
توان به صبر نمودن دل شکسته درستکه هیچ نقش نگشتهست نانشسته درست
کسی به الفت ساز نفس چه دل بنددگره نمیکند این رشتهٔگسسته درست
چو اشک شمع زیانکار محفل رنگیمشکستما نشودجز بهچشم بستهدرست
به چارهٔ دل مأیوس ما که پردازدمگرگدازکند شیشهٔ شکسته درست
روا مدارکه مستان شکست بردارندمبر به میکده غیراز سبوی دسته درست
دگر تظلم الفتکجا برد یاربدل شکسته کزو ناله هم نجسته درست
تلاش عجز به جایی نمیرسد بیدلمگر چوشمعکنیکار خود نشسته درست