غزل شمارهٔ ۶۱۳
در آن بساطکه حسنت دچار آینه استبهشت آینهٔ انتظار آینه است
ز نقش پای تو، کایینهدار آینه استبساط روی زمین را بهار آینه است
اگر ز جوهر نظاره نیست دام به دوشچرا ز روی تو حیرت شکار آینه است
به یاد جلوه، نظر باختیم، لیک چه سودکه اینگل از چمن انتظار آینه است
به دستگاه صفاکوش، گر دلی داریهمین فروغ نظر اعتبار آینه است
توان ز سادهدلی گشت نسخهٔ تحقیقکه خوب و زشت جهان درکنارآینه است
صفای دل طلبی، دیده در خم مژه گیرنمد، زگردکدورت حصار آینه است
به قدر شرمگل افشاند، بینقابی حسنعرق به عالم شوخی بهار آینه است
کدورت از دم هستی، کشد دل آگاهنفس به چشم تامل غبار آینه است
چراغ انجمن شوق جزتحیرنیستنهان پردهٔ دل آشکارآینهاست
به رویکار نیاید، هنر، ز صافدلانکه عرض جوهر خود، زنگبار آینه است
ز نقشهای بد و نیک این جهان بیدلدلیکه صاف شود، در شمار آینه است