گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یدهاست۱۲ بیت
عالمی را بی‌زبانیهای من پوشیده استشمع خاموش انجمنها در نفس دزدیده است
بسکه از شرم تماشایت به خود پیچیده استعکس در آیینه ینهان چون نگه در دیده ‌است
از سپند من زبان شکوه نتوان یافتناینقدر هم سوختن بر عجز من نالیده است
حلقهٔ زنجیر تصویرم مپرس از شیونمناله‌ای دارم که جز گوشم کسی نشنیده است
دانه را نشو و نمای ریشه رسوا می‌کندگر زبان درکام باشد راز دل پوشیده است
ناکجا انجامد آخر، ماجرای داغ دلبر کباب خام سوزم اخگری چسبیده است
زندگی تعمیرش از سیل خرابی‌ کرده‌انداینکه می‌گویی نفس‌گردی ز هم پاشیده‌است
ناتوانی بس بود بال و پر آزادی‌امموج‌ صدرنگ‌ از شکست‌ خویش دامن چیده‌ است‌
کار سهلی نیست در هستی تماشای عدمبر تحیر ناز دارد هر که ما را دیده است
دین و دنیا چیست تا از الفتش نتوان گذشتپیش‌همت این دو منزل یک ره خوابیده ‌است
کلفتی از امتیاز زندگانی می‌کشیمبر رخ آیینهٔ ما هم نفس پیچیده است
عمر ما بیدل به طوف‌ کعبهٔ دلها گذشتگرد چندین نقطه یک پرگار ما گردیده است