غزل شمارهٔ ۵۹۰
هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده استنقش شیشه گرم سنگ به مینا زده است
راه خوابیده به بیداری من میگریدهرکه زین دشت گذشتهست به من پا زده است
حسن یکتا چه جنون داشت که از ننگ دوییخواست بر سنگ زند آینه بر ما زده است
نیست یک قطرهٔ بیموج سراپای محیطجوهر کل همه بر شوخی اجزا زده است
ای سحر ضبط عنانی که از آن طرز خرامگرد ما هم قدح ناز دو بالا زده است
هر نگه رنگ خرابات دگر میریزدکس ندانست که آن چشم چه صهبا زده است
دل نشد برگ طرب ورنه سرخلدکه داشتبیدماغی پر طاووس به سرها زدهاست
زین برودتکده هر نغمه که بر گوش خوردشور دندان بهم خورده سرما زده است
کس نرفتی به عدم هستی اگر جا می داشتخلقی ازتنگی این خانه به صحرا زده است
بگذر از پیش و پس قافلهٔ خاموشیدو لب ما دو قدم بود که یکجا زده است
بیدل از جرگه اوهام به در زن کاینجاعالمی لاف خرد دارد و سودا زدهاست