غزل شمارهٔ ۵۸۵
چشمواکن حسن نیرنگ قدم بیپرده استگوش شو آهنگ قانون عدم بیپرده است
معنییکز فهم آن اندیشه در خون میتپداین زمان درکسوت حرف و رقم بیپرده است
آنچه میدانی منزه ز اعتبار بیش وکمفرصتت باداکه اکنون بیشوکم بیپرده است
گاه هستی در نظر داریم وگاهی نیستیبیش ازاینها نیستگرآرام و رم بیپرده است
از مدارای فلک غافل نباید زیستنزخماین شمشیر ناپیدا و خم بیپردهاست
خواه نگشت شهادتگیر و خواهی زینهاراز غبار عرصهٔ ما یک علم بیپرده است
مدعا محو است از اظهار مطلب دم مزناز زبان خامش سایل کرم بیپرده است
هرچه اندیشی به تحریک زبانت دادهاندتا قلم لغزیدنی دارد رقم بیپرده است
غیر آثار عبارت حایل تحقیق نیستگر تو برخیزی در دیر و حرم.بیپرده است
شرمدار از لفظ گر میخواهی از معنی سراغاز صمد تاکی نشان جستن صنم بیپرده است
حیف ازآن چشمیکه مژگانش نقابآرا شودجلوهها آیینه و آیینه هم بیپرده است
دعوی تحقیق در هر رنگ دارد انفعالبر جبین هرکه خواهی دیدنم بیپرده است
هوشکو بیدلکه اسرار ازل فهمدکسیهرکه جز بیپردگی پیداستکم بیپرده است