گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۴

آرزوی دل‌، چو اشک از چشم ما افتاده استمدعا چون سایه‌ای در پیش پا افتاده است
گوهر امید ما قعر توکل‌کرده سازکشتی تدبیر در موج رضا افتاده است
جادهٔ سرمنزل عشاق سعی نارساستیا ز دست خضر این وادی‌، عصا افتاده است
تا قیامت برنمی‌خیزد چوداغ ازروی دلسایهٔ ما ناتوانان هرکجا افتاده است
موی آتش دیده راکوتاه می‌باشد املچشم ما عمری‌ست بر روز جزا افتاده است
بسکه‌کردم مشق وحشت در دبستان جنونشخصم‌از سایه‌چوکلک‌از خط‌جدا افتاده است
پیکرم‌خم گشته‌است ازضعف‌و دل‌خون می‌خوردبار این‌کشتی به دوش ناخدا افتاده است
شبنم‌گلزار حیرت را نشست و خاست نیستاشک من در هرکجا افتاد وا افتاده است
نیست در دشت طلب‌، باکعبه ما را احتیاجسجده‌گاه ماست هرجا نقش پا افتاده است
سایهٔ ما می‌زند پهلو به نورآفتابناتوانی اینقدرها خودنما افتاده است
چون خط پرگارعمری شدکه سرتاپا خمیمابتدای ما به فکر انتها افتاده است
سرمه این مقدار باب التفات ناز نیستچشم او بر خاکساریهای ما افتاده است
در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاستگر به صورت در ره فقروفنا افتاده است